کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم …………… خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشانداد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدودکرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خا…لی ام خون برسانند. به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم وآنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراترببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم. هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم

مه 7, 2010 at 2:46 ب.ظ. 10 دیدگاه

عشق و عادت..

میگن فرق عشق و عادت را نمیدونی…
بازی با کلمات … برای خودشون قانون میسازند. عشق کلمه ای مثبت و عادت کلمه ای منفی. پس در کنار هم یکی قابل قبول است!
میگن بگذار ببین عاشقی یا عادت کرده ای؟؟
باز هم قانون میتراشند… چرا عادت کردن ناپسند است؟
وقتی عاشقم باز هم میتونم سر کنم اما وقتی عادت کردم دیگه نمیتونم بدون اون سر کنم.
میخوام عادت زندگیم بشه.
هم عشق مرهم داره هم عادت. هر دوتاش ترک میتونه بشه. هر دوتاش هم اثرش رو روی دلت میذاره. تا همیشههههههههههه. شاید تا یه مدت طولانی . میخوام عاشق شم و بعد عادت کنم به عشق.
عشق لحظه ی به هیجان آمدنته ،لحظه نهایی. اما عادت تمام ناز و نوازش های همیشگیه . عادت رو همیشه میخوای و عشق رو گاهی. ولی باید عشق هم وجود داشته باشه.
پس دیگه حرف از جدایی این دو نزن. میخوام بهت عادت کنم

آوریل 24, 2010 at 11:40 ق.ظ. 15 دیدگاه

همسفر

همسفر خسته ام از این همه راه
خسته از نای و نی و این همه اه
راه ، تکرار زمان است چرا
همسفر فاش بگو راز چرا
اری از ایینه ها نیست نشان
ان نشان های نهان نیست عیان
اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم
مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم
هوشیارم ز دل ِ خویش چرا
ان که مستم بکند ، نیست چرا
همسفر گرچه رهایم کردی
راست گو ، ره به کجا اوردی
نکند باز به من می خندی
زین که پروانه شدم می خندی
خنده کن تا که منم سوز شوم
بنواز تا که منم کوک شوم
ره به تنهایی من می گرید
همسفر ، باش ، دلم می گرید
خُنک ان روز که اندر پیش است
دل ِ زهر خورده ی من در نیش است
باش تا سایه ای بر من باشی
وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

آوریل 17, 2010 at 5:08 ق.ظ. 8 دیدگاه

خانه دوست کجاست ؟!

» خانه دوست کجاست؟؟ تیتر امروز هر روزنامه ای این است خانه دوست کجاست؟ همه در تکاپوی پیدا کردن خانه یار خود به سراغ دفتر شعرسهراب وفریدون میروند. بارها و بارها کتاب شعر سهراب ورق میخورد ولی همه در انتهای کوچه ی بن بست میمانند. کتاب شهر مشیری باز میشود، بوی دوستی پخش میشود. باز عطرگل قاصدک در هوا میپیچد . اما ان خانه قدیمی که بر درش گل دوستی نصب شده است پیدا نمیشود. ان خانه تنها در خاطرات باقی میماند. جایزه این سوال، ملیونیست چه کسی میداند خانه دوست کجاست؟؟ من میدانم………….. من میدانم که خانه ی دوست کجاست !! ان جایی است که پر از عطر گل یاس و میخک است . ان جایی است که بوی دفتر کهنه ی خاطرات کودکی میدهد . صدای قهقهه ی محبت در فضا پیچیده است و من میتوانم ردپای عشق را در آنجا ببینم. خانه ی دوست آنجاست. کوچه های باریک که هر لحظه می توان صدای جیرینگ جیرینگ دوچرخه ها را شنید . خانه ی دوست آنجایی است که زیر انوار طلایی خورشید رنگ دگر پیدا میکند و با وزش هر نسیم دوستان در خانه دوست جمع میشوند . خانه ی دوست آنجاست . «

آوریل 9, 2010 at 5:57 ق.ظ. 11 دیدگاه

گنجشک در ملکوت خدا

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

آوریل 6, 2010 at 2:22 ب.ظ. 13 دیدگاه

این روزها دوست داشتن دلیل می‌خواهد!

« دوست داشتن دلیل نمی خواهد … «

ولی نمی دانم چرا …

خیلی ها

و حتی خیلی های دیگر …

می گویند :

»  این روز ها

دوست داشتن

دلیل می خواهد …   »

و پشت یک سلام و لبخندی ساده …

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده …

دنبال  گودالی از تعفن می گردند …

.

.

.

دیشب …

که بغض کرده بودم …

باز هم به خودم قول دادم …

من  »  سلام «  می گویم …

و «   لبخند «  می زنم  …

و قسم می خورم …

و می دانم …

«  عشق «  همین است …

به همین ساده گی …

آوریل 3, 2010 at 7:34 ق.ظ. 10 دیدگاه

چقدر دوست داشتم…

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود …

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره …

آری با تو هستم …!

با تویی که از کنارم گذشتی…

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است…!!

آوریل 1, 2010 at 3:46 ب.ظ. 3 دیدگاه

عشق آسمانی

به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت …

خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو  وارنگن آدما , جور  واجورن

خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نر
م
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من  دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم

من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن ,  قلبمو ,  آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نر
م ؟
آخه عشقی  , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم …
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین …

مارس 24, 2010 at 12:22 ب.ظ. 5 دیدگاه

ارزش قلب

شيشه اي مي شکند …

يک نفر مي پرسد…چرا شيشه شکست؟

مادري مي گويد…شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد…

تکه اي از آن را بر مي داشت… مرحمي بر دل تنگم مي شد…

اما امشب ديدم… هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد…

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است ؟؟

مارس 21, 2010 at 11:40 ق.ظ. 8 دیدگاه

بهارتان مبارک

دوستان عزیز وگرامی برای یکایک شما عزیزان آرزوی شادی وسلامتی در سال نو دارم..

اردوی بهاران چو كاروانها / بشكوه در آمد به بوستانها
مرغان سفر كرده بازگشتند / آسوده ز سرما به آشیانها
سرخوش ز نشاط بهار بنگر / مرغابیكان را به آبدانها
بس لاله روشن به دشت دیدم / مشكین به یكی خالشان میانها
گر چشم گشایی به هر كناری / از جشن بهاران بود نشانها
اخوان ثالث

مارس 18, 2010 at 7:34 ق.ظ. 21 دیدگاه

نوشته‌های تازه‌تر


دسته‌ها

  • لینکهای دوستان عزیزم

  • خوراک‌ها


    دنبال‌کردن

    هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.