غولی به نام عقل!!
ژوئیه 30, 2010 at 5:32 ق.ظ. 5 دیدگاه
|
می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر، در سر، یادت پایان گیرد چه دعوایی بود… عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود !!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه. عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟ دل اشک ریختنش شدت گرفت عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟ دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش! عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!! ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره. عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد. بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پیدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشید حتی کم رنگ هم نشد…! این چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!! کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شاید معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد… عقل از اینکه موفق شده و به خواستش رسیده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد… آره دل مرده بود اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت اینکه عقل به خواستش رسیده؟؟؟!!!! اینجوریه که عقل به یه غول بی رحم تبدیل شده و دل به یه مظلوم که هیچ کس حرفش رو گوش نمی کنه…. کسی که دلش بمیره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خیلی راحت دل دیگران رو می شکنیم فقط یه فرقی با قاتل داریم، اونم عرضه ایه که قاتل داره و بلده حداقل یه آلت قتلانه دستش بگیره… |
|||
|
|
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
5 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1.
omid | ژوئیه 31, 2010 در 12:06 ق.ظ.
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وبلاگ هم اندیشی مشکلات جوانان با ( چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) به روز شد
مثل همیشه منتظر حضور گرمتون هستیم
[گل] با تشکر [گل]
2.
ب-م | ژوئیه 31, 2010 در 6:40 ب.ظ.
از این نو شته لذت بردم چون ز یبا بود اگر عا شق شد ی نترس به قول اون فیلم هندیه و وقتی احساس هست عشق هست عقل نیست با عقل عشق دیگه عشق نیست حتی اگر بگن با عقل تصمییم بگیری ولی خوب خودمم موندم فقط این که امید وارم هیچ وقت قلبت نشکنه
3.
محمد حسین | اوت 2, 2010 در 4:59 ق.ظ.
به نام خدایی که باران رحمتش همیشه جاریست
درود و سلام به تو ای مسافر رفتنی.
وارد شدم به فضای لطیف لحظه هایت و از تو دعوت می کنم بیایی
تا طعم مهمان نوازی کلبه ی معنویمان را بچشی.
امیدوارم با ما هم قدم شوی.
با آرزوی نیکو بودن لحظه های هستی ات.
مسافری هستم رفتنی.
یا امام جواد (ع)…
اللهم عجل لولیک الفرج…
4.
سید مسیحا | اوت 2, 2010 در 1:23 ب.ظ.
[گل] به روز هستم [گل]
5.
رهايي | اوت 3, 2010 در 10:22 ق.ظ.
سلام . خوبي ؟
خيلي متن زيبايي بود و يه واقعيت هميشگي .
به روزم .بیا و خوشحالم کن .