پنجره سبز خدا
ژوئیه 23, 2010 at 2:55 ب.ظ. 3 دیدگاه
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !
می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !
می توان ….
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی …
یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!
ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :
شهری از مردم آبی سرشار ، آُسمانش و زمین ، عین آن شهر
ولی
من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد
من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم
ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم
ما به باران گفتیم
: که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است
او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،
بین احساس شکوفایی و آرامش دل
تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود …
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
3 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1.
مهرزاد | ژوئیه 26, 2010 در 12:33 ب.ظ.
این شعرت رو بیشتر از همش دوست داشتم یه حسی توش دیدم که خیلی متفاوت بود
در عین حال دلنشین و زیبا
خوبی ؟
منم آپم
2.
rahi | ژوئیه 26, 2010 در 1:57 ب.ظ.
سلام من دوست پریا جوهریان هستم اگر دوست داری به وب من هم سر بزن
3.
ali | ژوئیه 28, 2010 در 4:07 ق.ظ.
مطالب خوبي داري .در مورد شعذهات من را هم با خبر كن. تازه و زيبا هستند .اميد وارم كه مطالبي از تو باز ببينم.