بایگانیِ ژوئیه, 2010
غولی به نام عقل!!
|
می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر، در سر، یادت پایان گیرد چه دعوایی بود… عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود !!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه. عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟ دل اشک ریختنش شدت گرفت عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟ دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش! عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!! ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره. عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد. بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پیدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشید حتی کم رنگ هم نشد…! این چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!! کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شاید معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد… عقل از اینکه موفق شده و به خواستش رسیده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد… آره دل مرده بود اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت اینکه عقل به خواستش رسیده؟؟؟!!!! اینجوریه که عقل به یه غول بی رحم تبدیل شده و دل به یه مظلوم که هیچ کس حرفش رو گوش نمی کنه…. کسی که دلش بمیره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خیلی راحت دل دیگران رو می شکنیم فقط یه فرقی با قاتل داریم، اونم عرضه ایه که قاتل داره و بلده حداقل یه آلت قتلانه دستش بگیره… |
|||
|
|
پنجره سبز خدا
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !
می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !
می توان ….
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی …
یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!
ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :
شهری از مردم آبی سرشار ، آُسمانش و زمین ، عین آن شهر
ولی
من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد
من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم
ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم
ما به باران گفتیم
: که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است
او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،
بین احساس شکوفایی و آرامش دل
تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود …
با رنگ زیبا بنویسم
چگونه باید آغاز کنم حرفهای نگفته دل را ؟
با کدامین رنگ اینبار زندگی را آغاز کنم ؟
چگونه باید این شبهای تنهایی را در درگاه پروردگارم با قلب بپرستم ؟
پاکی کدامین شبنامه زندگیم را
نمایان سازم تا ببینند من کیستم ؟
زبان گشودم ،
هیچ صدایی جز فریاد نشنیدم ،
گوش فرا دادم ،
هیچ صدایی جز درد بی درمان نشنیدم ،
با دیدگان نظاره کردم ،
همه جا اندوه بود و تاریک ،
حال میخواهم اینبار زندگیم را
با رنگ زیبا بنویسم
با خط دل بنگارم
و با کلام عشق آغاز کنم ،
زندگی زیبا دیدن لحظه ها
با دیده باز است
خلوت لحظه ها
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ….
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه
بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام چرا که عاشقانه دوستت دارم به همین سادگی
دلتنگی
در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می
زنند، آسان نیست…
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن
چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند….
یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از
خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش
را مینوازند.
آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش
تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت
هایش را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند
گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت
سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند….
شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا
همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق
یابد… آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از
حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم
که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.
بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز…




