كاش….

کـــــــاش !!…………

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست …

خیلــــــــــــی کوتاه !….

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم …

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!….

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت…

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود …

کاش……………

دسامبر 12, 2010 at 11:47 ق.ظ. 3 دیدگاه

قاصدک

 

ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ می‌رفت.

فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت.

قاصدك‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدك‌ رو به‌ فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.

زیر بار این‌ خبر می‌شكند.

من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.
فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بكشی‌ ناممكن‌ است‌ و سنگین؛

حتی‌ برای‌ كوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی.

فرشته‌ گفت: فراموش‌ نكن. نام‌ تو قاصدك‌ است‌ و هر قاصدكی‌ یك‌ پیام رسان .
آن‌ وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدك‌ داد و رفت‌ و قاصدك‌ ماند

و خبری‌ دشوار كه‌ بوی‌ ازل‌ و ابد می‌داد.

حالا هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ قاصدك می‌رود،

می‌چرخد و می‌رود،

می‌رقصد و می‌رود و همه‌ می‌دانند كه‌ او با خود خبری‌ داد.
دیروز قاصدكی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌ آمده‌ بود.

خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود كه‌ هر قاصدكی‌ یك‌ پیام آور است.

پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.
اما اگر باز هم‌ قاصدكی‌ را دیدی، دیگر نگذار كه‌ بی‌خبر بگذارد و برود.

از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ كه‌ روزی‌ فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد

سپتامبر 13, 2010 at 10:15 ق.ظ. 25 دیدگاه

دلمان خوش است….


دلمان خوش است که مي نويسيم

و ديگران مي خوانند

و عده اي مي گويند

آه چه زيبا و بعضي اشک مي ريزند

و بعضي مي خندند

دلمان خوش است

به لذت هاي کوتاه

به دروغ هايي که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند

يا کسي عاشقمان شود

با شاخه گلي دل مي بنديم

و با جمله اي دل مي کنيم

دلمان خوش مي شود

به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي

و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد مي زنيم

و چه ساده مي شکنيم

همه چيز را…

اوت 5, 2010 at 7:09 ق.ظ. 33 دیدگاه

غولی به نام عقل!!


می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر، در سر، یادت پایان گیرد چه دعوایی بود… عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود !!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه. عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟ دل اشک ریختنش شدت گرفت عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟ دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش! عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!! ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره. عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد. بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پیدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشید حتی کم رنگ هم نشد…! این چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!! کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شاید معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد… عقل از اینکه موفق شده و به خواستش رسیده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد… آره دل مرده بود اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت اینکه عقل به خواستش رسیده؟؟؟!!!! اینجوریه که عقل به یه غول بی رحم تبدیل شده و دل به یه مظلوم که هیچ کس حرفش رو گوش نمی کنه…. کسی که دلش بمیره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خیلی راحت دل دیگران رو می شکنیم فقط یه فرقی با قاتل داریم، اونم عرضه ایه که قاتل داره و بلده حداقل یه آلت قتلانه دستش بگیره…

ژوئیه 30, 2010 at 5:32 ق.ظ. 5 دیدگاه

پنجره سبز خدا

می توان تنها شد

می توان زار گریست

می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !

می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت

می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !

می توان ….

می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت

با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی …

یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!

ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :

شهری از مردم آبی سرشار ، آُسمانش و زمین ، عین آن شهر

ولی

من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !

دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که

ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد

من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار

مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم

ما به باران گفتیم

: که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است

او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،

بین احساس شکوفایی و آرامش دل

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود …

ژوئیه 23, 2010 at 2:55 ب.ظ. 3 دیدگاه

با رنگ زیبا بنویسم

چگونه باید آغاز کنم حرفهای نگفته دل را ؟

با کدامین رنگ اینبار زندگی را آغاز کنم ؟

چگونه باید این شبهای تنهایی را در درگاه پروردگارم با قلب بپرستم ؟

پاکی کدامین شبنامه زندگیم را

نمایان سازم تا ببینند من کیستم ؟

زبان گشودم ،

هیچ صدایی جز فریاد نشنیدم ،

گوش فرا دادم ،

هیچ صدایی جز درد بی درمان نشنیدم ،

با دیدگان نظاره کردم ،

همه جا اندوه بود و تاریک ،

حال میخواهم اینبار زندگیم را

با رنگ زیبا بنویسم

با خط دل بنگارم

و با کلام عشق آغاز کنم ،

زندگی  زیبا دیدن  لحظه ها

با  دیده  باز  است

ژوئیه 16, 2010 at 4:07 ب.ظ. 7 دیدگاه

خلوت لحظه ها

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ….

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .

میخواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه
بنگرند.

میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام چرا که عاشقانه دوستت دارم به همین سادگی

ژوئیه 12, 2010 at 5:55 ق.ظ. 10 دیدگاه

دلتنگی

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می

زنند، آسان نیست…

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن

چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند….

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از

خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش

را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش

تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت

هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند

گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت

سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند….

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا

همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق

یابد… آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از

حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز…

ژوئیه 6, 2010 at 8:20 ق.ظ. 13 دیدگاه

قـصه مـنو خـدا

کاش هنوز مثل گذشته ها با قول یه عروسک ویه عالمه اسباب بازی می تونستم از کسایی که دوستشون دارم دست بکشم !!! کاش هنوز آرزو هام خلاصه می شدن تو 20 گرفتن نمره و شاگرد اول بودن سر کلاس (که خداییش هیچ وقت بهش نرسیدم)!!! کاش آدم بدا افسانه های کودکانه می موندن و از تو قصه ها بیرون نمی اومدن !!! کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن ! کاش عشق واقعی فقط تو قصه ها نبود کاش دل آدما همیشه عاشق می موند وهیچ وقت سنگ نمی شد کاش کوچیکمی موندیم تا دلمون بزرگ بمونه کاش خوبی ها اینقدر زود گذر نبود کاش دلتنگی ها اینقدر غمگین نبود کاش حرفای عاشقا اینقدر دروغ نبود کاش مهربونی همیشه یادمون می موند کاش… خدا , خدا جونم کوچیک که بودم دوست داشتم بزرگ بشم ,عاشق بشم ,معشوق بشم اما حالا… حالا که این ها رو تجربه کردم دیدم دروغ بودن آرزو هام ,دروغ بود آدم ها پس چرا؟ چرا از دور اینقدر قشنگ بودن؟!!!!!نمی دونم…. چرا تو دنیای بزرگ ترها: دروغ یعنی عشق به خدا ما تو بازی هامون معنیه عشق و دروغ نمی دونستیم!!! اونقدر دروغ می گن که کم کم به واقعیتی میرسه وخودشونم باور می کنن!!! چرا؟چرا اینقدر دروغ؟ چرا بزرگ که شدی راحت می تونی دلی رو بشکنی؟هان؟ هزارانکاش وچراهاینگفته دارم سواالایی دارم که دارن دیوونم می کنن!!! خدایا!! چرا همه اینقدر تنهان ؟؟؟؟؟؟ آره تنهایی قشنگه اما… با تو بودن که قشنگ تره … خدایا در عوض این دنیا خودتو می خوام… چون تو حداقل دوست داشتنت واقعیه..حرفات حرفه … بودنت همیشگیه… پس از این دنیات هیچی نمی خوام ..دیگه هیچی نمی خوام ..هیچ کدومش قشنگ تر با تو بودن نیست… فقط خودتو می خوام که دربست مالم باشی..پیشم باشی… تنهام نذاری

ژوئن 28, 2010 at 8:17 ق.ظ. 22 دیدگاه

فنجان دلم

اين سماور جوش است
پس چرا
ميگفتي
ديگر اين خاموش
است؟
باز لبخند بزن
قوري قلبت را
زودتر بند بزن
توي آن
مهرباني دَم کن
بعد بگذار که آرام
آرام
چايِ تو دم بکشد

شعلهاش را کم کن

دستهايت سيني نقرهي نور

اشکهايم استکانهاي بلور
کاش استکانهايم را
توي سيني خودت
ميچيدي
کاشکي اشک مرا
ميديدي
خندههايت قند است
چاي هم آماده است
چاي با طعم خدا
بوي آن پيچيده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزيز
توي فنجانِ دلم
چايي داغ بريز

مه 16, 2010 at 1:37 ب.ظ. 22 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • لینکهای دوستان عزیزم

  • خوراک‌ها


    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.